برای آخرین بار نگاهم کن و برای همیشه برو
قول داده بودی یقه بارانی ات را بالا بدهی ... روی سنگ فرش کنار خیابان بایستی ... با موهای خیس خورده از یک باران پاییزی نگاهم کنی و ... برای آخرین بار نگاهم کنی و برای همیشه بروی
قول داده بودم روی نیمکت سنگی کنار خیابان بشینم ... توی یک آیینه کوچک صورتم رو نگاه کنم ... اخرین قطره اشک هایم را با دستمال نم زده پاک کنم و برای همیشه فراموشت کنم .
نه تو به قولت عمل کردی نه من ... هر دومان با همین لباس های مسخره همیشگی خسته از گرمای رفته تابستانی پشت سیم های پیچ در پیج تلفن مثل دوتا دیوار بدبخت همسایه روبروی هم ایستاده ایم ... سخت ترین حرف ها را از هم شنیدیم ... باور کردیم یا نکردیم خفه شدیم .. لعنت شدیم و برای همیشه از زندگی هم بیرون افتادیم... نه با پاهای لرزان روی سنگ فرش های خیس خیابانی نم زده آن طور که تو قولش را داده بودی و نه با چشم های پف کرده از گریه آنطور که من فکر می کردم ... اصلا همه محاسباتمان غلط از آب در آمد ...
رفتن تو چرند و معمولی و دردناک بود انگار شمشیر لعنتی زبانت را یکباره بدون آب قورت داده باشم بعد نشسته باشم کنار جوب و دائم آرزو کنم که همه حرف هایی که بدون به یاد آوردن تمام کلمات عاشقانه ات پشت گوشی عتیقه تلفن برایم ردیف کردی بالا بیاورم
من آرزو می کنم و تو پشت میز قضاوت لعنتی ات بدون هیچ محاکمه ای من را به هفت بار اعدام محکوم می کنی و عین رابین هوود بیچاره به رودخانه پر از برگ و جلبک می اندازی ... بعد لبخند می زنی و فکر می کنی توی داستان من کسی هستی!
قول داده بودم روی نیمکت سنگی کنار خیابان بشینم ... توی یک آیینه کوچک صورتم رو نگاه کنم ... اخرین قطره اشک هایم را با دستمال نم زده پاک کنم و برای همیشه فراموشت کنم .
نه تو به قولت عمل کردی نه من ... هر دومان با همین لباس های مسخره همیشگی خسته از گرمای رفته تابستانی پشت سیم های پیچ در پیج تلفن مثل دوتا دیوار بدبخت همسایه روبروی هم ایستاده ایم ... سخت ترین حرف ها را از هم شنیدیم ... باور کردیم یا نکردیم خفه شدیم .. لعنت شدیم و برای همیشه از زندگی هم بیرون افتادیم... نه با پاهای لرزان روی سنگ فرش های خیس خیابانی نم زده آن طور که تو قولش را داده بودی و نه با چشم های پف کرده از گریه آنطور که من فکر می کردم ... اصلا همه محاسباتمان غلط از آب در آمد ...
رفتن تو چرند و معمولی و دردناک بود انگار شمشیر لعنتی زبانت را یکباره بدون آب قورت داده باشم بعد نشسته باشم کنار جوب و دائم آرزو کنم که همه حرف هایی که بدون به یاد آوردن تمام کلمات عاشقانه ات پشت گوشی عتیقه تلفن برایم ردیف کردی بالا بیاورم
من آرزو می کنم و تو پشت میز قضاوت لعنتی ات بدون هیچ محاکمه ای من را به هفت بار اعدام محکوم می کنی و عین رابین هوود بیچاره به رودخانه پر از برگ و جلبک می اندازی ... بعد لبخند می زنی و فکر می کنی توی داستان من کسی هستی!
لعنتی! بگو دیروز وقتی گوشی تلفن را روی سرم قطع کردی همان بارانی خاکستری را پوشیده بودی ... بگو ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط کرم دندون
|
